MLS

به قلم ژوزف مارتینز در The players’ Tribune؛ آتلانتا به چه معناست؟

2 آذر 97
به قلم ژوزف مارتینز در The players’ Tribune؛ آتلانتا به چه معناست؟
نویسنده:محمد امین یزدان پناه

آقای گل بی چون و چرای این فصل MLS در The players’ Tribune از خودش می گوید!

“ورزش جا”_ بدون شک میگل آلمیرون بهترین بازیکن کنونی MLS است. در واقعیت بازیکن مورد علاقه شما باید چه ویژگی هایی داشته باشد؟ میگل احتمالا همه آنها را داراست. من این ها را می دانم چون برای دو سال تمام در داخل و خارج زمین کنار او بوده ام.
روزهایی که احساس خوبی ندارم و یا نمی توانم بخوبی تمرکز کنم پس از پایان تمرین در زمین باقی بمانم، چون می دانم که میگل پس از پایان تمرین در زمین باقی می ماند و تمرین شوت می کند و کارهای تکنیکی انجام می دهد. دیدن این ها احساس خوبی به من می دهد. میگلیتو یک جادوگر است!

مردم زیادی بویژه امسال از من درباره رکورد گل زده در یک فصل MLS و اینکه چگونه بخاطر این سطح رسیده ام می پرسند. گاهی من یک پاسخ طولانی به آنها می دهم:”این یک سفر دیوانه کننده از والنسیا گرفته تا ونزوئلا و آتلانتا بوده است و من نمی توانم به شما همه چیز را بگویم.
البته گاهی اوقات که از تمرینات خسته هستم به آنها پاسخ کوتاهی می دهم: من اطراف اتاق را نگاه می کنم و به میگل اشاره می کنم و می گویم:”آن پسر را می بینید؟ او دلیل موفقیت من است.
میگل برای من فراتر از یک هم تیمی است، او حاوی از خانواده من است.

به سبب همین رابطه نزدیک بین من و میگل، او با خانواده من نیز ملاقات هایی داشته است.
پدربزرگ من که نامش ژوزه است؛ ستاره خانواده مان است. برای اینکه او را بشناسید باید جایی که او از آنجا می آید را بدانید.
پدربزرگ و مادربزرگم من، خواهرم و پسرعمویم را در ونزوئلا بزرگ کردند. پدر و مادر من بسیار مشغول کارشان بودند و به همین دلیل ما سه نفر به جز زمانی را که در مدرسه می گذراندیم، مدت زمان زیادی را در کنار پدربزرگ و مادربزرگمان سپری می کردیم. آنها واقعا بهترین هستند و خیلی ما را دوست داشتند. مادربزرگم در شراب فروشی ای که در طبقه زیرین خانه مان بود کار می کرد؛ نام آن “La Bodega de la Señora Andrea” بود. آن مغازه بسیار زیبا و کوچک بود. خانه ما در کنار یک خیابان شلوغ بود و به همین سبب مردم زیادی برای خرید میوه، ساندویچ و یا هر چیزی که نیاز داشتند به آنجا می آمدند. مادربزرگ من هر روز در آنجا بود و با مشتریان صحبت می کرد. همیشه از رادیو موسیقی ای پخش می شد. من در حال حاضر هم می توانم تصویری از آنجا را در ذهنم تصور کنم.


والنسیا شهر ما بود و از نظر من شگفت انگیز ترین مکان جهان است. اگر شما شرایط سفر به والنسیا را پیدا کردید، به هیچ وجه نباید این فرصت را از دست دهید. ما فاصله چندانی با دریای کارائیب نداشتیم و “Lago de Valencia” نیز بسیار به ما نزدیک بود و دریاچه خوبی برای گذران وقت در تابستان به حساب می آمد. پدر بزرگ و مادربزرگ من در حقیقت کلمبیایی هستند اما چندین سال قبل به ونزوئلا نقل مکان کردند.

پدربزرگ من یک آجرچین بود. او در خانه ها، مغازه ها و هر ساختمانی در اطراف والنسیا که به آجرچینی نیاز داشت کار می کرد. هنگامیکه او از کار بر می گشت برخلاف دیدن بیسبال که در میان مردم ونزوئلا بسیار محبوب است، فوتبال می دید. پدربزرگ من در دوران جوانی اش در آستانه فوتبالیست شدن بوده و به همین دلیل به تماشای فوتبال علاقه داشت. به یاد دارم که تلوزیون ما خراب بود و نمی شد به درستی فوتبال را تماشا کرد. پدربزرگ من اما با این موضوع مشکلی نداشت و بدقت فوتبال را می دید و در این حین نکاتی را هم درباره آن دیدار می گفت:«ما باید شوت بزنیم!»، «اون بازیکن چیکار می کند؟ نمی توانم باور کنم!»
او بدون توقف و یکسره حرف می زد و من نمی توانستم تحمل کنم در نتیجه از اتاق بیرون می رفتم.
موضوع دیوانه کننده اما اینجاست که او هنوز هم این عادتش را دارد و روی هر بازی و هر بازیکن نظر می دهد. او مثل یک ماشین آتشین است و اصلا قابل تصور نیست!
اما به جایی می رسیم که من و میگل به هم رسیدیم؛ فوتبال. میگل عاشق فوتبال است و یک طرفدار بارسلوناست، تمامی بازی های بارسلونا را مشاهده می کند و این موضوع برای یک فوتبالیست اهل آمریکای جنوبی تاحدودی خوب است. من طرفدار رئال مادرید هستم؛ ایکر کاسیاس و رونالدوی برزیلی بازیکنانی هستند که مرا به این تیم علاقه مند کردند. با این حال من برخلاف میگل تمامی بازیهای رئالیها نمی بینم. من و میگل هم اتاقی هستیم و این اتفاق بسیار رخ داده است که او به اتاق می آید و می گوید:”ژوزف! ژوزف! گل دیشب مسی را دیدی؟” من با چشمانم به میگل اشاره کردم که پیش پدربزرگم برود و با او صحبت کند؛ پدربزرگم گاهی به آتلانتا می آید و پیش ما می ماند. بعد از چند دقیقه صدای آنها را شنیدم که باهم دعوا می کردند. سپس میگل به اتاق برگشت و به من گفت:”پدربزرگت می گوید که من در این بازی به مانند یک شترمرغ فقط راه می رفتم!
بله، پدربزرگم به بهترین بازیکن MLS می گوید که مانند شترمرغ سرش را پایین می اندازد و فقط می دود. سپس من به پدربزرگم گفتم:”تو نباید با میگل اینچنین حرف میزدی؛ بگذار او خودش باشد و در سبکی که میخواهد بازی کند!”

در کودکی آنها بسیار با دقت از ما مواظبت می کردند. مهمترین چیزی که از دوران بزرگ شدنم در نزد پدربزرگ و مادربزرگم به یاد دارم این است که با وجود اینکه من و خواهرم دوران جوانی مان را در کنار پدر و مادرمان گذراندیم اما دوران کودکی ما بسیار متفاوت بود. پدر بزرگ و مادربزرگم دنیای سخت و تاریکی را پشت سر گذاشته بودند؛ پیش از مهاجرت به ونزوئلا، آنها شاهد جرم و جنایت های زیادی که در کلمبیا وجود دارد بودند. همین موضوع باعث شد تا من به جهان به چشم جایی نگاه کنم که برای موفقیت در آن فقط باید کار کرد و در برابر همه چیز دقت به خرج داد. در غیر این صورت دنیای ترسناکی انتظار شما را می کشد.

هنگامیکه ۹ ساله بودم به باشگاه سنترو ایتالو پیوستم. باشگاه از خانه ما بسیار دور بود و من مجبور بودم تا با ماشین یا اتوبوس به آنجا بروم. اما روزهایی در زمستان بودند که هوا سرد می شد و مردم به شراب فروشی ما نمی آمدند و به این ترتیب ما وضعیت مالی چندان خوبی نداشتیم. در این زمان من پس از تمرین باید یک راه را انتخاب می کردم: یا غدا و آب می خریدم و یا بلیت اتوبوس برای بازگشت به خانه می خریدم. اگر غذایی نمی خریدم باید با گرسنگی به خواب می رفتم؛ زیرا تمام اعضای خانواده در زمانیکه من بر می گشتم خوای بودند. اگر هم با اتوبوس نمی آمدم باید ۳ تا ۴ ساعت راه را پیاده از باشگاه به خانه می آمدم.
این داستان من برای فوتبالیست های زیادی از ونزوئلا اتفاق می افتد و این موضوع یک حقیقت ناراحت کننده از کشور ما است. با این حال این اتفاقات ما را جنگنده می کند و من به این موضوع اعتقاد دارم.

وقتی که در سال ۲۰۱۲ یانگ بویز به من پیشنهاد داد، بدون هیچ ترس و تردیدی آنرا پذیرفتم. من می دانستم که این یک فرصت استثنایی برای من است تا به یک فوتبالیست حرفه ای تبدیل شوم و البته در کنار آن به خانواده ام کمک کنم. یانگ بویز مرا بخدمت گرفت و بدین ترتیب ما در سال ۲۰۱۲ ونزوئلا را ترک کردیم و مطمئن نبودیم که به زودی به آنجا باز می گردیم یا خیر.
فکر می کنم که درباره سفر بازیکنان آمریکای جنوبی به اروپا شنیده اید. این کار اصلا آسان نیست. آنجا سرد است و ما به زبان هم تسلطی نداریم. فوتبال بازی کردن در آنجا فرق می کند و طعم غذاهای آنجا نیز جالب است. همه این ها درست است. اما فکر می کنم گاهی بازیکنان تمام تلاش خودشان را نمی کنند. گاهی اوقات فرصت هایی بوجود می آید که می تواند سرنوشت ما را تغییر دهد.

در سوئیس من اندکی آلمانی یاد گرفتم و با بازی اروپایی ها آشنایی پیدا کردم. سپس در سال ۲۰۱۴ به ایتالیا رفتم و سه سال شگفت انگیز را در باشگاه فوق العاده تورینو گذراندم. من با بازیکنانی چون گستون سیلوا، متئو دارمیان و برونو پیرس هم تیمی شدم. من ایتالیایی یاد گرفتم، در لیگ اروپا گلزنی کردم و در خانه ای در میان آلپ زندگی می کردم.

در آن زمان به روزهایی می اندیشیدم که در اتوبوس به این فکر می کردم که الآن با گرسنگی از تمرین به خانه بر می گردم. در زندگی باید خودمان را با همه چیز تطبیق دهیم و این موضوعی است که در حال حاضر آنرا آموخته ام.

من عشق تورینو بودم و این تیم را دوست داشتم اما اتفاقاتی که در چند ماه آخر افتاد دید من نسبت به باشگاه را عوض کرد: باشگاه به خرید برزیلی ها و آرژانتینی ها روی آورد، این چیز بدی نیست اما این اتفاق برای ونزوئلایی ها صدق نمی کرد. من این موضوع را هنگامیکه در آرژانتین برای بازی در باشگاهی تست می دادم فهمیدم. علاقه چندانی به صحبت کردن درباره آن ندارم اما معتقدم اتفاق دردناک و نادرستی است.

هنگامی که من باخبر شدم که از آمریکا یک پیشنهاد دارم بسیار کنجکاو شدم تا بیشتر درباره آن بدانم. من چیزی از آمریکا نمی دانستم ولی می دانستم که مردم تمام جهان به این کشور به چشم یک شانس بزرگ نگاه می کنند. ما شنیدیم که این باشگاه به تازگی در شهر آتلانتا تاسیس شده است.
آتلانتا؟ من پیش از این نام آنجا را نشنیده بودم اما مگر شما هم پیش از اینکه این مصاحبه را بخوانید از شهر من می دانستید؟
سپس به ما گفتند که تاتا مارتینو سرمربی این تیم خواهد شد.
ال تاتا؟ او فردی بزرگ در فوتبال آمریکای جنوبی و جهان است و بازی کردن نزد او افتخار بزرگی محسوب می شود.
سپس من با تاتا صحبت کردم و او برایم از پروژه تیم گفت. آنها برای سال اول خودشان بخوبی آماده می شدند جوانان زیادی را هم جذب کرده بودند.
اما چیزی که مرا به حضور در این پروژه جذب کرد افتخاری بود که تاتا از حضورش در آنجا می کرد و می خواست چیزهای جدید را خلق کند. او گفت که مرا می خواهد؛ مهاجمی که تورینو را کنار گذاشته بود تا به قسمت مهمی در فوتبال آمریکا تبدیل شود. بنابراین من دیگر نمی خواستم بیش از این به این موضوع فکر کنم؛ من می خواستم تا در آتلانتا باشم.
حالا من دو سال در آتلانتا هستم؛ من و تمامی بازیکنان تیم از شور و اشتیاقی که تاتا در کنار زمین دارد به وجد می آییم و آنرا در زمین به نمایش در می آوریم. هنگامیکه من با آرتور بلنک، رئیس باشگاه آتلانتا ملاقات کردم، این شور و اشتیاق را در او نیز مشاهده کردم. جایی که من از آن آمدم، چیزی که من چه بعنوان یک بازیکن و چه بعنوان یک آدم می خواهم، او به واقع همه اینها را درک کرد و به درستی با من رفتار کرد. من و تمام تیم احساس فوق العاده ای نسبت به او داریم. ما یک خانواده بزرگ هستیم!

در یکی از تمرینات فصل قبل تیم من و میگل تمرین خوبی را به پایان بردیم و سپس باهم به صحبت کردن پرداختیم. من به میگل گفتم که ما به یکی از بهترین زوج های تهاجمی لیگ تبدیل شده ایم. من خصوصیات او چه بعنوان یک بازیکن و چه بعنوان یک آدم را می دانم و او نیز چنین وضعیتی نسبت به من دارد. من به او گفتم:”ما باید به سختی کار کنیم؛ من برای تو و تو برای من!این چیزی است که من در تیممان مشاهده می کنم “من برای تو و تو برای من“.
به سبب تیم با استعداد و خوبی که داریم، من معمولا به تمام سوالات پاسخ می دهم: “رکورد به چه معناست؟ آیا این تیم موفق به فتح تمامی آنها می شود؟ چه چیزی تیم را قوی ساخته است؟“.
من معمولا به این سوالات پاسخ می دهم اما گاهی نیز چنین سوالی از من پرسیده می شود: “آتلانتا برای تو به چه معناست؟

یکسال قبل و پیش از شکست ما در دور نخست پلی آف، احتمالا من نمی توانستم به این سوال پاسخی دهم. اما حالا می توانم: آتلانتا یعنی هواداران پرشوری که مرسدس بنز استادیوم را به بهترین مکانی تبدیل می کنند که من تا کنون در آن فوتبال بازی کردم. آتلانتا یعنی هم تیمی هایم، مربیان و تمام دوستانی که در تیم پیدا کرده ام.
آتلانتا یک خانواده است؛ آتلانتا به معنای یک خانواده است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

اخبار بیشتر